P6

رسیدیم سرسرا به اطراف نگاه کردم بقیه رو ندیدم رفتیم و سر میز نشستیم این بار دریکو کنارم نشست
کیفم رو از دوشم برداشتم  روی زمین گذاشتمش و مشغول خوردن شدم بعد از اینکه تموم شدم نگاهی به دریکو انداختم که هنوز تموم نشده بود دفتر برنامه‌ریزیمو درآوردم و مشغول برنامه نوشتن و جمع بندی امروز و برنامه ریزی فردا شدم نگاهی به دریکو انداختم که دیدم تموم شده
لونا:پاشو بریم
سری تکون داد و من از جام بلند شدم
لونا:من برمیگردم کتابخونه میشه کیفمو ببری اتاقم البته اگه میری خوابگاه
دریکو سری تکون داد که کتابی که میخواستم بخونم رو برداشتم با جامداد‌یم و کیفمو دادم دستش:مرسی درای
سری تکون داد و منم رفتم سمت کتابخونه امیدوارم آروم باشه و بتونم بدون مزاحمت درسم رو بخونم
وارد کتابخونه شدم و نشستم پشت میز که بعد از چند ثانیه پسر صبحیه نشست رو‌به‌روم
نفسمو صدادار بیرون دادم و بی‌توجه بهش مشغول کتابم شدم چند دقیقه گذشته بود و اون همچنان بهم خیره بود خیلی رو مخم بودن نگاهاش سرمو بالا آوردم و نگاهی به اطراف کردم کسی نبود
لونا: هی چرا نشستی اینجا اطراف کلا خالیه!!
پسره:گفتم که میخوام باهات آشنا بشم و ازت خوشم اومده دقیقا تایپمی
لونا:لعنتی تو حتی اسمم رو هم نمیدونی این ادعات دیگه چیه
پسره: عشق در نگاه اول عزیزم و اسمت رو بگو تا بدونم من جکم
لونا:تمایلی به آشنایی باهات ندارم ازت خوشم هم نمیاد دوست هم ندارم دورم باشی دیگه چی باید بهت بگم که ولم کنی؟
جک:برام مهم نیس که دوسم داری یا نه من دوست دارم
لونا: هی یا دست از سرم برمیداری یا به پدرم اطلاع میدم
جک:لوس نباش اطلاع هم بدی میرم با اون حرف میزنم
لونا:من لوس نیستم فقط دارم از قدرت و نفوذ خانوادم تو این مدرسه استفاده میکنم
جک:بزار یکم فک کنم ظهر گفتی اصیل زاده ای، قدرت و نفوذ، موهای مشکی و چشمای سیاه یه بلکی نه؟ از اونجایی هم که تو اسلیترینی پدرت سیریوس نیست و نمیتونی فرزند نارسیسا هم باشی بلاترکیس هم که دختر نداره پدرتم رگیولوس بلکه نه کوچولو؟
لونا: تو حق نداری کوچولو صدام کنی لعنت بهت
از جام بلند شدم که اونم بلند شد
لونا:احیانا برات بد نیست که یه روز کامل افتادی پشت دختری که فقط داره پست میزنه و بهت محل سگ هم نمیده؟
جک:هر چقدر بیشتر پسم بزنی بیشتر مشتاق میشم عزیزم
کتابمو روی میز کوبیدم: همین الان گم میشی یا گمت کنم؟ نمیخوام اول سالی بابامو صدا کنن مدرسه ولی چاره‌ای برام نمیزاری
جک: عزیزم آروم باش
چند نفس عمیق کشیدم
لونا:تو ارزش اینو نداری که به خاطرت بابام کارهاشو عقب بندازه
کتابمو برداشتم و یه نگاهی بهش انداختم هنوز گریفیندوری هم هست خدایاااا  و از کتابخونه خارج شدم رسما داشت با اعصاب نداشتم بازی میکرد
زود خودمو به خوابگاه رسوندم:اصلا فردا میرم با مدیر صحبت میکنم پسره زبون نفهم
وارد خوابگاه شدم که دیدم بچه‌ها نشستن همشون پایین بودن
دریکو:چرا زود برگشتی؟
لونا: هوففف نپرس این پسر ظهریه زیادی پرروعه خسته شدم انقد پسش زدم خیلی رو مخمه
متیو:هی چند تا نفس عمیق بکش بعد فک میکنیم ببینیم چیکار کنیم
لونا:دلم میخواد همه استخوناشو بشکنم ولی بابا قبل از اینکه بیام اینجا گفت سعی کنم بچه خوبی باشم چون سرش حسابی تو وزارت خونه شلوغه و دعوا نکنم ولی این پسر زیادی رو مخمه میخوام به بابا نامه بفرستم بیاد بهش رسیدگی کنه تو یه روز اندازه یه ماه حرص خوردم
لورنزو:آروم باش چرا داری انقدر حرص میخوریییی انگار بار اولته که پسرا انقد بهت میچسبن 
لونا:لورنزو این با قبلیا فرق داره هر چی عصبانی تر میشم و بیشتر ری‌اکشن نشون میدم بیشتر نزدیکم میشه برگشته باهام در مورد عشق در نگاه اول حرف میزنه
دیدگاه ها (۲)

P42

P42

P5

P4

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌¹⁴+یه حس عجیبی دارم‌.....-منظورت چی...

بیب من برمیگردمپارت : 118گارسون سفارشامونو اورد و مشغول خورد...

بیب من برمیگردمپارت : 90( جنی ) با سر درد شدید و عجیبی بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط